
– یعنی سفارش نداری دیگه؟
– سفارشو که میشه تلفنی داد.
– اون که البته. بشین. چرا وایسادی.
نبی، دو تا استکان چایی بیار.
باور نشست و سر بهسمت پستوی مغازه چرخاند.
شاگرد لاغر و ریزنقش پرتوی مشغول ریختن چای بود.
– خب. خونواده خوبن؟ خودت میزونی؟ اوضاع و احوال چه طوره؟
– شکر. همه چی خوبه.
– اوضاع کاغذ که خیلی خرابه.
– اونجوری بخوایم بگیم، اوضاع خیلی چیزا خرابه.
پرتوی تکخندهای کرد و رو به شاگردش باور را نشان داد تا اول چای را به او تعارف کند.
باور استکان و نعلبکی را برداشت، جواب سلام او را داد و تشکر کرد.
باید یادش میماند مثل همیشه وقت رفتن انعام پسرک را در نعلبکی، کنار استکان بگذارد.
– خب. غیر دیدار و حال و احوال، سفارشت چی هست شما شخصا اومدی دنبالش.
باور خم شد، استکان و نعلبکی را روی میز پرتوی گذاشت، بعد دو انگشت در جیب پیراهن مردانهاش برد و کاغذی درآورد: – هم دنبال یه ست از این مارکم، هم اومدم ببینم کتاب قدیمی چیزی تو دستوبالت داری یا نه.
پرتوی برگه را از باور گرفت، تایش را باز کرد و بعد چهره درهم کشید:
– این مارکو سخت بتونی پیدا کنی. بازار پر شده از جنس چینی. اگه باشه هم گمون نکنم اصل باشه.














