
وقتی دانی در اتاقش رو بست یهو سپهر از خنده منفجر شد وا این چش شد؟! چرا همچین کرد؟!
با دست جلوی دهنشو گرفته بود تا صداش بلند نشه اما خب من و ماکان که شنیدیم
ماکان – چته؟ تو به چی داری این طوری می خندی؟
سپهر در حالی که سعی میکرد خندشو آروم کنه گفت:
خدایش خنده دار نبود؟ کم مونده بود دود از کله دانی بلند شه تا حالا کسی جرات نکرده بود باهاش این طوری صحبت کنه
ماکان – خب که چی؟ تو دانی رو با اون اخلاق گندش نمیشناسی؟ نمی دونی اگه با یکی سر لج بیفته تا از دور خارج نکندش سر جاش نمیشینه؟ تو آرمین مگه بهت نگفتم مواظب رفتارت باش؟ بهت نگفتم سعی کن باهاش کل نندازی؟ پس چی شد؟ چرا گوش ندادی؟ تو نمی شناسیش من میشناسمش می دونم چقدر کینه ایه بهت اخطار دادم اما خودت گوش ندادی دیگه خود دانی
اینو گفت و در حالی که عصبانی و ناراحت بود رفت توی یکی دیگه از اتاقا و درش رو بست.
یعنی انقدر بد بود؟ با حرفای ماکان ترس به سراغم اومد اگه بیرونم میکرد اگه باهام لج میکرد و می خواست اذیتم کنه چی کار باید میکردم؟ اونم حالا که ماکانم از دستم دلخور بود
سپهر – حق با ماکانه فکر کنم تو باید از این به بعد بیشتر حواست رو جمع کنی اون خیلی اخلاق درستی نداره خب حالا بهتره باهام بیای بریم اتاقت رو بهت نشون بدم حتما خیلی خسته ای پرواز طولانی ای داشتی
و خودش جلوتر از من رفت به سمت به اتاق انتهای راهرو منم که حسابی خسته بودم دنبالش راه افتادم در اتاقو باز کرد و گفت
اینم اتاقت امیدوارم راحت باشی توش هر چی لازم داشتی یا هر کاری داشتی من توی اون یکی اتاقم
و با دستش به اتاق رو به رویی اشاره کرد.














